مهتاب!

سرین عزیزی
مهتاب
مهتاب هنوز سه ساله بود که پله های دادگاە را تجربه کرد و ساعت ها در سالن انجا منتظر سرنوشت بود تا دست پلید طلاق مهر جدایی بر زندگی پدر و مادر زد و سرگردانی ها طفل معصوم شروع شد . مادر رفت تا زندگی جدیدش را بسازد و پدر دست مهتاب را گرفت و راهی خانه پدر بزرگ شد . روزها در پی هم می گذشت دادگاه اجازه داده بود مهتاب روزهای اخر هفته مادرش را ببیند ، پدر استین بالا زد و به خواستگاری دختری که عمه اش معرفی کرده بود رفت ، بعد از رایزنی ها و قول و قرارها انها عقد کردند ویک ماه پس از عقد عروسی کردند ، یکی دو ماه اول همه چیز سر جایش بود و زندگی ارام می گذشت تا اینکه کم کم نق زدنهای نامادری شروع شد و مهتاب تبدیل شد به مزاحم و سر بار زندگی بطوری که دیر تحمل وجود ان دختر معصوم را نداشت . و سرگردانیها شروع شد ا ن سال مادر بزرگ با خواهش خواست تا مهتاب را نزد خود ببرد پدر قبول کرد مهتاب سریع لباسهایش را جمع کرد دست و با مادر بزرگ رفت یک سال گذشت نامادری صاحب فرزندی شد و پدر تصمیم گرفت تا مهتاب را برگرداند با این امید که همسرش حالا که فرزند دارد شاید دلش بسوزد و دختر بیچاره را قبول کند ، روزها و ماهها و سالها گذشت مهتاب سالی خانه مادر بزرگ و سالی خانه پدر ، بزر گ شد در اوارگی به مدرسه رفت. سال دوم راهنمایی مادرش در سانحه ای جانش را از دست داد او غمگین تر از همیشه نا امیدی در چشمانش برق می زد و حالا تنهایی را با تمام وجود احساس کرده بود .
نامادری دیگر کاملا حساس شده بود وجود او را مزاحم می دانست تاجایی که اجازه نمی داد ازاتاقش بیرون بیاید مگر موقع نهار و شام ، صبحها اجازه خوردن صبحانه نداشت می بایست بدون سر و صدا و ارام از خانه بیرون بیاید ، نهار وشام با نق زدنها صرف می شد و او ارام اشک می ریخت . چند بار مادر بزرگ خواست او را نزد خود ببرد اما پدرش اجازه نداد چون احساس می کرد دخترش بزرگ شده و باید زیر نظارت خودش باشد.
مهتاب سال سوم راهنمایی بود و به خاطر شرایط سخت زندگی با مردی چهل ساله ازدواج کرد .
او شروع زندگی جدیدش را اینطور توصیف کرد؛
دوران کودکیم اوارگی بود و من نمی دانستم و فکر می کردم شاید زندگی همینطور است ، نگاههای اطرافیات را می دیدم اما معنی ان را نمی دانستم .
زمانی که تازه به سن نوجوانی رسیدم و هر روز دلم می خواست هنگام باز گشتن از مدرسه وقتی زنگ در می زدم مادرم در را برویم باز کند ، خانه را تمیز کرده باشد و بوی غذایش تمام خانه را پر کرده باشد ، برویم لبخند بزند و بگوید دخترم خسته نباشید ، اما سرنوشت من چیز دیگری بود وقتی از مدرسه بر می گشتم و زنگ در می زدم دستم می لرزید و منتظر بودم در پشت در چهره عبوس نامادری را ببینم در حالی که ابروها را در هم کشیده بگوید گردن خرد صدای زنگ بچه را بیدار کرد. و من ارام سرم را پایین میگرفتم و می گفتم ببخشید ، سریع به اتاق می رفت لباسهایم را عوض می کردم لای نایلون می پیچیدم و در گوشه ای می گذاشم چون سریع نامادری پشت سرم می امد و بهانه های بیموردش شروع می شد.
من چهارده سال داشتم و اجبارا باید همسر مردی چهل ساله می شدم چیزی حالی نبودم و راه حلی هم نداشتم چون جایی برای ماندن نداشتم ومن باید ازدواج می کردم این خواسته نامادریم بود .
روز عروسی مرا به ارایشگاه بردند من دختر معصومی که چهره کودکیم و نگاه معصومانه ام داستانها داشت ، لباس عروسی تنم کردند سوار پیکان فرسوده ای شدم و بوق زنان برگشتم به خانه تا مراسم عقد شروع شود وهمان روز هم به خانه شوهر بروم مردی سن بالاکنارم نشست با دستانی ضمخت دست کودکانه ام را گرفت ، شانه اش را به من چسپاند و در صندلی عقب کنار هم نشستیم ، من مانند دریای خاموش بعد از یک شب طوفانی ارام نشسته بودم و دستانم را نگاه می کردم .
نزدیک خانه رسیدیم خانه ای که پر بود از خاطره تلخ زندگیم ، پیاده شدیم پا به پای ان مرد . داخل شدیم دوتا صندلی کنار هم روی ان نشستیم و عاقداز راه رسید و بعد از یک ربع شروع کرد قران خواندن و گفت هرچه می گویم تکرار کنید اول ان پیرمرد و بعد من.
در ان روز کسی نبود نجاتم دهد بغض گلویم را گرفته بود مانند صیدی که در لای تور صیاد گیر کرده باشد به همه نگاه کردم شاید کسی التماس مرا از نگاهم بخواند ،از ته دل ارزو کردم پنجرها باز شوند پرنده ای بال زنان وارد شود با نوکش بلندم کند و ببرد تا ان دور دستها جایی که دیگر نامی از ادم نشنوم ، تمنایم بیهوده بود.
اندام لاغر و نحیفم در لباس سفید و،چهره کودکانه ام در زیر تور عروسی تراژدری ساخته بود که دل هر انسانی را می لرزانید

من ان روز به خانه شوهر رفتم مهتاب چهاردە ساله و شوهرم چهل سال ان روز چشم همه کور شده بود انسانیت و عاطفه مرده بود باور کردم که فقط چشمان مادرها می بینند.
من بیست ساله شدم با دو فرزند و شوهری چهل و شش ساله ، ما دودنیای کاملا متفاوت داشتیم دورانی که باید باعرو

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s