دختران جوان خیلی زود تبدیل می شوند به زنان میانسال

1 06 2008


نارین محمدی

داشتیم ناهار می خوردیم. او آدامس دهنش را تف کرد روی ظرفشویی، به مادرش گفتم: ” ببینید درست نیست دختر شما این رفتا را انجام می دهد، لابد انتظار دارد ما آدامسش را با دست برداشته و در سطل آشغال بیاندازیم؟

مادرش جواب داد: ” ببین، اون بچه ست و با محیط اینجا آشنا نیست.” منظورش این بود که نمی تواند سطل آشغال را پیدا کند. و اون واقعاً بچه بود چون 17 سال بیشتر نداشت.

اما این دختر بچه یک ماه بعد می خواست یک زن باشد. او با دوست پسرش ازدواج کرد و روزی که آورده بودنش تا لباس عروس تنش کنند در وجودش میخواندم که چقدر آرزوی پوشین لباس عروس و اینجور مراسمها را دارد. این عروس خانم و آقا داماد هردو دانش آموز بودند و من هنوز در عجبم که این بزرگترها چگونه وجدانشان راضی شده تا آنها به این زودی با هم ازدواج کنند!

دختر بچه ای که تا یک ماه پیش آدامس دهانش را خیلی کودکانه در ظرفشویی تف می کرد چقدر زود بزرگ شد.

دیروز که او را دیدم یک زن کامل بود بعد از 4 ماه. آن بهانه گیریها و سرکشی هایش همه در شکمش خود را پنهان ساخته بودند اما باز هویدا بود.

زمانی که مادرش گفت چند روز دیگر عقد دخترم است، برای چند لحظه خشکم زد. از او پرسیدم: “جدی؟ پس مدرسه اش، آینده اش چه می شود؟”

اما مادرش خیلی راحت پاسخ داد: “من نمی توانم برایش آینده ای بسازم.”

به همین راحتی! این در حالی بود که مادرش وضع اقتصادی خیلی خوبی داشت. اما از همسر اولش جدا شده بود و اکنون با مردی از غرب برگشته تجدیدفراش کرده بود. اما به صورت غیرقانونی.

با خود می گویم: “چگونه است که این مردم یک لحظه هم قادر به تفکر در مورد حتی بچه های خود نیستند. آیا غیراز این بود که می خواست از شر دختر بچه اش خلاص شود و البته فکر می کرد که واقعاً از بار مسئولیتش خلاصی می یابد. اما نه تنها خلاص نمی شود بلکه بیشتر مسئولیت دارد چراکه یک بچه را شوهر داده است.

دیگر از آن شیطنتها و لباس و کفش و کیف مدرسه خبری نیست. او باید یک زن باشد. باید مطیع باشد. باید بچه بیاورد و باید و باید و باید…

و افسوس که در این سرزمین کودگان چگونه به دست خانواده و جامعه خود نابود می شوند.

این دختر بچه تا چند ماه دیگر باید مادر یک بچه دیگر باشد!


کارها

اطلاعات

دیدگاه‌تان را بنویسید: