شهین محمدی
تلاش انسان براي بقا و ماندن، از غريزي ترين نيروهاي محرك اوست. اين تلاش ناخودخواسته، علاوه بر بقاي فرد، به تداوم و ماندن زندگي نسل انسان بر روي زمين هم كمك كرده و از عوامل اصلي و زيربنایی است. بر كسی هم پوشيده نيست كه اين تداوم(زايش) از ايفاي نقش هردو جنس (مردـ زن) فراهم شده و تحقق مييابد. در روزگاری شايد عدم شناخت نقش مرد، منجر به نوعي تقدس زن شده و خدازنهاي نوعي بر پهنهي زندگي انسانها تسلط يافته بودند. از جمله در همين بينالنهرين و زاگرس كه علم اسطوره شناسي انواعي از آنها را شناخته و بر اين نوع زندگي مهر تاييد زده است. اساس ازدواجهاي مقدس هم از همين منشاء رسته و وارد زندگي ديني و فرهنگي انسانها شده است ( ازدواج اينانا با تموس در بينالنهرين و ازدواج پيرشاليار و شاباره در زاگرس).
اما علاوه بر اين شناخت اساسي، ديري نميپايد كه تحت تاثير عوامل گوناگون (كه خود مبحثي جداگانه است)، تسلط مرد بر اركان اقتصادي و فرهنگي و اعتقادي گسترش و تثبيت شده و اندك اندك جايگاه زن به حاشيه رانده می شود و ديري نميپايد كه او هم همچون زمين ، خانه و اموال جزء داشتهها ودارايي مرد محسوب ميشود. از اينجاست كه ديگر فرهنگ باهم بودن زن و مرد مردود دانسته و فرهنگ مالِ مرد بودن زن، مسلط ميشود. از اين نوع فرهنگ سنتی كه در مناطق كردنشين همچون اصلي تغيير ناپذير بر اركان زندگي، فرهنگ و اعتقاد مردم مسلط شده و حتي زن هم آن راباور كرده و به آن پايبند ميشود،این نتیجه به دست می آید كه حق انتخاب زن زير اقتدار مرد بوده و جزو حقوق او محسوب ميشود.يعني پيشنهاد دهندهي ازدواج مرد است. خانواده دختر(نه خود او) ميپذيرند كه دختر خود را به مرد بدهند يا خير؟! توجه كنيد: (به مرد بدهند يا خير)!! يعني همچون شيء و كالا!! از اينجاست كه فرهنگ( با هم بودن و با هم زندگي كردن) مطرود ميشود و فرهنگ زن مال مرد و زن براي مرد، جايگزين آن ميشود. اين تفكر خود به خود منجر به احساس تعلق و نيز احساس مالكيت ميشود (مالكيت انسان بر انسان).واما وجود شاخصههايي چند در مناطق كردنشين باعث شده است اين انديشه(يكي مال ديگري) تقويت شده و تثبيت شود. نوع زندگي عشیرهاي و روستانشيني كه در آن(زور)و توان جسماني در تامين معاش و دفاع در برابر ناملايمات و تهاجم ديگران حرف اول را ميزند و اين نيروي جسماني هم از آن مرد است، زن هر چه بيشتر به حاشيه رانده شده و منزوي شود.در چنين جامعهاي زن وابسته به مرد بوده و اين وابستگي در روندي اجتماعي منجر به نوعي بردگي شده است. به طوري كه كل وجود زن حتي زندگي او دراختيار مرد است و مرد در ارتباط با سرنوشت زن حق تصميم گيري دارد. عرف جامعهي عشيرهاي و سنتي اين را نوعي شجاعت و غيرت پنداشته و عدول از آن را نوعي بيلياقتي و بيغيرتي ميپندارد.نكتهي مهم آنكه عرف منطقه در ارتباط با اين موضوع ديدگاه(ناموس) را پرورانده است. در اين نگرش، زن، ناموس مرد است و كل وجود مرد در نوع محافظت از آن تعريف ميشود. عدول از آن (بيشرفي، بيناموسي و شورهيي ) است و منجر به طرد مرد و تحقير او در جامعه ميشود.برعكس، حفاظت و صيانت از آن شهامت و افتخار است،شجاعت و غيرت مرد را بيان كرده و مايهي سربلندي او در جامعه است.مسلما در چنين جامعهاي جايگاهي براي اراده و خواست زن تعريف نشده و او همانند اموال مرد و شايد ننگينتر از بقيهي اموالش هم باشد.زيرا ساير اموال او اگر هم مورد تجاوز و دستبرد قرار گيرند، كسي كه تحقير شده و مجازات ميشود دستبرد زننده و دزد خواهد بود. در حالي كه در ارتباط با زن، مسئله كاملا برعكس بوده واين زن است كه اگر مورد دستبرد!! قرار گيرد، خود او مقصر و مجازات خواهد شد. كه مجازات مرگ در بسياري موارد بهترين نوع و مايهي افتخار خداوند او(مرد) است. اما از طرف ديگر از آنجا كه زن هيچگونه حقي در جامعه و خانواده نداشته و اوست كه جزو مايملك مرد محسوب ميشود، در صورت مرتكب شدن همان عملي كه از ديدگاه مرد اوج گناه و مجازات آن مرگ است، زن حق هيچگونه برخوردي نداشته و مرد همچون يل مطلق حاضر به هيچگونه پاسخي نيست. مهم اينجاست كه اين وضعيت را جامعه و مردان ديگر هم پذيرفته و به آن ميبالند. به عبارت ديگر برقراري رابطه عاشقانه بين زن و مرد، براي مرد افتخاري بزرگ و مايهي مباهات است اما براي زن مايه ننگ و سزاوار كشته شدن.نكتهي ديگري كه موجب ياس و بسي تاسف و تالم است اين است كه؛ در صورت بروز چنين واقعهايى!! مردان قبيله يا خانواده مقابل جهت انتقام گيري ديواري كوتاهتر از زنان طرف مقابل نيافته و در صدد برميآيند تا آنان هم با زنان مقابل چنين رابطهاي برقرار و يا به انحاء روش چنين وانمود كنند كه موفق به چنين كاري شدهاند.البته نبايد فراموش كرد كه اخلاق و هنجارهاي اجتماعي قابل توجه و تكريماند و كسي با پديدهي بياخلاقي موافق نيست، آنچه موجب آزار است اين است كه در چنین شرایطی حتي مساوات بين مرتكبين برقرار نبوده وهمه جرم ها گريبانگير زن شده و اوست كه بايد تمام تاوانها را پس بدهد.در همين راستا است كه ماهانه جان دختران و زناني بيگناه گرفته شده و مرگ اجباري دامنگير آنان ميشود. همين عرف نابههنجار است كه زندگي فردي و اجتماعي زنان را تحت تاثير قرار داده و عرصه را بر آنان تنگ كردهاست. مسئله ناموس به طوري وارد زندگي جمعي و فردي شده است كه همين اتهام كافي است تا زني بيگناه را به اشد روش مجازات كرده و حتي موجبات تحقير و سرخوردگي اجتماعي او را نيز فراهم آورد. و چه بيگناهاني كه فقط به اين اتهام ناروا به چنين وضعيتي دچار شدهاند؟!به همين اتهام زنان از خانه و كاشانه بيرون انداخته ميشوند(طلاق داده ميشوند)، آزار و شكنجه ميشوند؛ تحقير و توسريخور ميشوند و خلاصه انواع آزارهاي جسمي و روحي و فردي و اجتماعي را متحمل ميگردند و تنها كافي است كه اين اتهام را بر آنان وارد نمود، آنوقت همه برعليه او بسیج ميشوند.از ترس اين اتهام دختران بسياري بدون رغبت و آرزو ناچارميشوند تن به ازدواج بدهند، با مردان ناسازگار و خشن بسازند و زندگي شيرين خود را فداي عرف ناهنجار نمايند.نمونه اينگونه افراد آنقدر زياداست كه نيازي به ذكر نيست، كافي است زندگينامهي آنان را جمعآوري نمود تا شاهد این تراژدي هولناك بود.ـ در روستاي «نژمار» زني تنها به دليل مسافرت و سوار شدن به اتومبيل مردي، گناهكار تلقي و به بدترين روش ممكن توسط قبيلهاش كشته ميشود. ـ در روستاي «د» دختري در سنين بسيار پايين به عقد مردي درميآيد كه حدود 20 سال از او مسنتر و نيز از فقيرترين و زشتترين مردان روستا است. دختر پس از گذشت جند سال و گذر از دوران كودكي متوجه ظلمي بزرگي ميشود كه در حق او شده و لذا جهت رهايي به تقلا ميافتد. اين عمل وي توسط خانوادهاش بيناموسي تلقي و در حالي كه حامله بوده، پس از هفتهها زنداني خانگي، در كوههاي اطراف روستا به شديدترين روش كشته ميشود.ـ در شهر مريوان، دختر و پسري عاشق هم شده و پسر با رعايت هنجارها و آداب و رسوم به خواستگاري دختر ميرود، اما به دليل اينكه دختر و پسر همديگر را دوست داشتهاند، برادران دختر از ازدواج آنها ممانعت ميكنند و پس از ماهها و سالها تلاش، دختر نااميد شده و وقتي ميفهمد خانوادهاش قصد دارند او را به ازدواج مرد ديگري درآورند، به شعلههاي آتش پناه برده و خودسوزي ميكند.- برادری در روستای«ب» خواهر 17 ساله ی خود را به خاطر دوست داشتن پسری سر می برد.- خانم «ن.م»اهل روستای «ه»به دلیل مخالفت برادرش در امر ازدواج توسط خود او در حالی که در حمام بوده با تبر بر سرش می کوبد واکنون در بیمارستان بستری است.- خانم «خ»اهل روستای کاکلی آباد بعداز کتک کاری زیاد توسط شوهرش کشته می شود وجسدش به آتش کشیده می شود.- خانم «پ» اهل روستای نگل وساکن مریوان به خاطر مرض روانی همسرش ( بدگمانی) شکنجه شده ومی میرد.- خانم«ز» اهل روستای (ب)در جلو چشمان بچه ی دو ساله اش توسط شوهر خفه می شود.1 موارد ذکر شده ونمونه های زیاد دیگری که اتفاق افتاده و می افتد وما مدام شاهد اینگونه اعمال غیر انسانی و ضد بشری در جامعه هستیم که علیه زنان اجرا می شود وهمیشه متهم ردیف اول زنان شناخته شده و کشته می شوند ومردان پیروزمندانه در این میدان به خود می بالند و آن را مایه مباهات و فخر وقدرت جسمی و روانی خود می دانند. در این مبارزه دو دسته از مردان به خود می بالند واین عمل شوم ضد انسانی رامایه ی فخر و مباهات و مردانگی خود می دانند. دسته ی اول: قاتلین با افتخار که در این راه کسی را کشته اند ودسته دوم:مردانی که متهم به ارتباط با آنان بو ده اند آن را مایه ی فخر خود دانسته که به خاطر آنها زنی را کشته اند. آری زن این موجود مظلوم و فیلترشده تاریخ از آن روزکه حوایش نامیدند و شریک جرم شیطان مظهر جرم و سیاهی و تباهی، از آنروز که دختران باکره را قربانی بارگاه خدایان خود ساخته کردند تا روزی که عروسان بایست شب اول عروسیشان در بستر ارباب میگذراندند. و از هنگامی که به نام ناموس به تملک کامل سالار مردان درآمدند و با زنجیر پوسیده و کثیف سنتها اختیاردار جان و مالشان شدندتا به امروز که قبل از به دنیا آمدن با تعیین جنسیت در نطفه خفه میشوند و در عصر سرمایهداری و تکنولوژی پیشرفته از برده خانگی تبدیل به برده جنسی شدهاند و در بازار پررونق تجارت جنسی خرید و فروش میشوند .تا کنون مورد بدترین شکل خشونت آزار جسمی، روانی، جنسی و شکل بربریت آن یعنی قتل و کشتار قرار گرفتهاند 2متاسفانه واقعیت جامعه مابیانگر تسلط فرهنگ مردسالار از یک طرف ونیزفرهنگ مستبدپروری ازطرف دیگراست.در این جامعه تسلط مرد برزن واحساس تملک جنس نرینه برجنس مادینه،به طوری ریشه دوانیده وتاروپودزندگی فردیواجتماعی رادر بر گرفته که انکارآن غیرقابل تصور است.نبایدفراموش کنیم که این نوع تسلط خود ریشه در فرهنگی دارد که جامعهی ما گرفتار آن است. هرچند جامعه ما جزو جوامع شرقی است وبسیاری از پدیده های فرهنگی واجتماعی باید در این گستره برسی وتحلیل شود،این فرهنگ هم نوعی فرهنگ سلطه پروری است.به طوری که افراد خود پذیرای تسلط دیگری هستندو با سلطه پذیری فرهنگی زمینههای تسلط فردبر فرد را ترویج ونهادینه می کنند.تسلطی که با نوع مدنی وقانونی آن متفاوت است.زیرا در تسلط قانونی ومدنی،افراد برابر وهمهء آنها شرایط وزمینه های رسیدن به آن را دارا بوده وعلاوه بر آن چنین سلطه ای محدود،کوتاه مدت وغیرارثی است.لذا باید پذیرفت که تبعیض جنسی در جوامع شرقی تابع تبعیض های اجتماعی است که آحاد جامعه را در بر گرفته است.در هر صورت در جامعه ما هم هراز چندگاهی خبر کشته شدن،شکنجه دادن،تحقیر کردن و…زنان به دلیل «ناموسی» می پیچدو به دنبال آن در بین اقشارمختلف مردم انعکاس متفاوت در پی دارد.رسانه ها،تشکل هاوگروهی دیگر به تقبیح این اقدامات پرداخته وآن را محکوم می کنند .اما در برابر افراد سنتگر وقشری دیگرآن را تایید ونشانه ی غیرت وناموس پرستی می دانند واز آن حمایت می کنند.واما در چنین وضعیتی وچنین جامعه ای سوال اساسی این است که آیا اقشار روشنفکر وبخصوص تشکل های زنان ومدافع حقوق بشر،از چنین اقداماتی صرفا به عنوان سوژه ای برای مانور دادن وخود مطرح نمودن استقبال واستفاده می کنند یا اینکه فریاد آنان در راستای علاج این وضعیت است *هرچند ارائه ی آمار واقام جنایات ناموسی ساده ترین ودست یافتنی ترین کاری است که در منطقه می توان انجام داد)






